تبليغاتX
ابر بارانش گرفته است

ابر بارانش گرفته است

سلام - گیتی دیروز که جمعه بود برگشت ولی خدا کند این کاغذ ....

 

دوست می‌دارم‌ها:

 

رد واین، آدامس تریدنت، شیر سرد، ماست میوه، سبزی‌خوردن، آش، سوپ قارچ، املت مکزیکی، فلفل، آدم‌های خوش‌بو، تخم‌مرغ‌ شانسی، خانه‌ی قدیمی، آفتاب، مادام بوواری، عطر مون‌بلان، دفترچه‌یادداشت، باخ، رومن گاری، کابوکی، ساموئل بکت، کتاب‌فروشی، ماگ، عکاسی، آدری هیپیورن، مداد، ماست و دارچین، بالش نرم، پرتقال، سیب زرد، خودنویس مون‌بلان، رمان پلیسی، فیلم جاسوسی، خیابان برفی، جاکومتی، هنک مودی، رستوران، توتوتی که بوی رد واین بدهد، هامفری بوگارت، شکلات تلخ، قهوه‌ی ترک، آشپزی، اسپرسوی دوبل، نورمن راک‌ول، کشک‌بادمجان با گردو، ادوارد هاپر، دوغ،‌ شام آخر داوینچی، پت و مت، آی‌فون، تاریخ بیهقی، سونی، فدریکو فلینی، کارتون، قدم‌زدن، درباره‌ی الی، کافه، خواب دم صبح، بستنی، کاری گرانت، دایی‌جان ناپلئون، لم‌دادن در رخت‌خواب، ساعت مچی، ماشین اتوماتیک، برادران مارکس،‌...

 

دوست نمی‌دارم‌ها:

 

عدس‌پلو، آندری تارکوفسکی، پفک، ماشین درب‌وداغان، صدای اندی، مهمانی‌هایی که بیشتر از دوازده طول بکشد، سامسونگ و ال‌جی، سوپ پیاز، ماست کم‌چرب، دلمه‌ی گوجه‌فرنگی، انبه‌ی سبز، قهوه‌ی فرانسه بی شیر، چای جوشیده، کافه پیانو، اریک امانوئل اشمیت، توتونی که بوی سیب بدهد، قلیان، غذای چرب، کوه، نورمن ویزدوم، کتاب پاره‌پوره، سفر، بوی بنزین، مجله‌های زرد، دختری که بوی سیگار بدهد، سریال‌های سیروس مقدم، گل گلایول، شهره آغداشلو، خیابان یخ‌زده، کراوات، تسبیح، عکس‌های خانوادگی، حمید شب‌خیز، شکلات شیرین، ویندوز سون، نوشابه‌ی گازدار، کاپشن چرم، لاک ناخن قرمز، کاراته، برس پلاستیکی، بی‌خوابی، تلفن بی‌موقع، ترجمه‌های خجسته کیهان، غریبه‌هایی که احساس صمیمیت می‌کنند، آب‌نبات، النگو، عطر شابدولعظیمی،...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 17:52  توسط کسرا میم  | 

 

عجب! پس این جوری آدم یواش‌یواش فراموش می‌کند که قبلن یکی را دوست داشته.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 23:50  توسط کسرا میم  | 

 

من واقعن سئوال دارم. من واقعن نمی‌فهمم که چرا اسم بیمارستان فوق‌تخصصی زنان را گذاشته‌اند میرزا کوچک‌خان؟ آیا عمدی در کار بوده؟ آیا انتخاب‌کنندگان تصویر میرزا و ریش و سبیل انبوهش را ندیده‌اند؟ آیا او را با آغامحمدخان قاجار اشتباه گرفته‌اند؟ آیا به عادت مردان قدیم، همسر میرزا را هم به اسم شوهرش صدا می‌کرده‌اند؟ من واقعن سئوال دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

آدم جدید که می‌بینم، ذوق می‌کنم. آدم جدیدی که وقتش را توی کتاب‌فروشی بگذارند، ذوق‌زده‌کننده است. من که دوست دارم با آدم‌ها تو کتاب‌فروشی قرار بگذارم. بعد ببینم می‌روند سراغ کدام ردیف کتاب‌ها. بعد کتابی که برمی‌دارند اسمش چیست. بعد ببینم کتاب‌فروشی باشان چه‌ریختی برخورد می‌کند. بعد ببینم حواس‌شان به دیگران هست یا نیست. به کتاب‌هایی که دیگران برمی‌دارند از گوشه‌ی چشم نگاه می‌کنند یا نه.

یادم افتاد یک‌روز تو شهرکتاب آرین یک‌عالمه کتاب‌های مختلف برداشته بودم؛ «ژیژک» بود و «بارت» و این‌چیزها. بعد که رسیدم به کتاب‌های پاپیولار، دیدم کتاب تازه‌ای از «جوی فیلدینگ» آمده. یک ذوقی کردم که نگو. یک خانمی هم آن‌جا بود که داشت از قفسه‌ی بغلی «بارتلمی» برمی‌داشت. ذوقم را که دید، حالش بد شد. طفلکی، فکر کرد با چه موجود کتاب‌نخوان ادبیات‌نشناسی طرف است. چشمی ریز کرد و زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم چه بود. دم صندوق داشتم حساب می‌کردم که پشت سرم ایستاد و با تعجب «ژیژک» و «بارت» و این‌چیزها را دید. چشم ریزش این‌دفعه درشت شد حسابی. طفلکی، فکر کرد طرف قاطی دارد، شاید هم فکر کرد دارد برای کتاب‌خانه‌ای جایی کتاب می‌خرد. طفلکی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 


خواب دیدم توی یک سالن بزرگی نشسته‌ام که خیلی از آشناها هم هستند. کوله‌ی سفری‌م هم جلوی پام بود. یک آی‌فون هم دستم بود. روم نمی‌شد از کسی بپرسم این‌جا کجاست. با آی‌فون این‌قدر بازی بازی کردم که باتریش تمام شد. همه فقط نشسته بودند. منتظر بودند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

بعضی آدم‌ها حرصم را درمی‌آورند. باید نقشه‌ای بریزم که حال‌شان را بگیرم. شاید یکی از همین آدامس‌های تریدنتی را که می‌جوم، در بیاورم و بچسبانم روی صندلی‌شان. چه حالی می‌دهد که بنشینند رویش!

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

خجالت نمی‌کشد خرس گنده! هنوز آن گند عظیمش را پاک نکرده که دارد رسمن وارد مقوله‌ی خودفروشی می‌شود. رویت می‌شود آخر؟ هان؟ رویت می‌شود؟ اول برو آن گند قبلی‌ت را که هنوز گوشه‌ی آن خبرگزاری محترم مانده پاک کن، بعد بیا دست دوستی بده به این آقای شرمنده‌ی روزنامه‌چی. نیم‌ساعت زر زد و زر زد و حرف مفت تحویل داد و بافت و بافت و آخرش گفت این کار را ما برای این آقای شرمنده‌ی روزنامه‌چی می‌کنیم و درست است که جام جم و همشهری نیست، ولی خوب است. گفتم نمی‌کنم. برای این آدمی که دوزار قبولش ندارم کار نمی‌کنم. هی اصرار کرد، هی گفتم نه. توی راه که داشتم می‌آمدم خانه، موبایل را هم خاموش کردم که بی‌خودی زنگ نزند. خرس گنده، خجالت نمی‌کشی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

حوصله، حوصله، حوصله. شاید یک‌روز وانتی کرایه کنم و با این بلندگوهای دستی توی کوچه‌ها بگردم و بگویم حوصله، احساسات، علاقه، همه‌رقم خریداریم.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

مسخره است؛ ولی وقتی پای تو وسط باشد، هیچ مسکن و‌ آرام‌بخشی اثر ندارد. تازه قرص‌ها را خورده بودم و تازه داشتم آرام آرام می‌شدم که چشمم افتاد به ئی‌میلت؛ به همان پینگلیش همیشگی که این‌بار نوشته بودی ده‌روز پیش، توی خیابان، تصادف کرده‌ای و دستت آسیب دیده. ای لعنت به این زندگی! به‌سرعت از جا بلند شدم و شماره‌ای را که فکر می‌کردم فراموشش کرده‌ام گرفتم. گوشی را برنداشتی. رفت روی انسرینگ ماشین. چه پیغامی بگذارم؟ خودت که می‌دانی. بعد ئی‌میلت را جواب دادم. خوبی؟ بهتری؟ چه‌طوری؟ تا جوابش برسد، دلم هزار راه رفت. باید می‌رفت؟ باید چی‌کار می‌کردم؟ دوباره زنگ زدم. برداشتی و گفتی چی شده و من هی غصه خوردم از راه دور. باید غصه می‌خوردم؟ تو که داری زندگی خودت را می‌کنی. تو که داری زندگی را با آقاهه شروع می‌کنی، من برای چی باید غصه بخورم؟ خب، چی‌کار کنم؛ دست خودم که نیست. وقتی پای تو طرف باشد، هیچ مسکن و آرام‌بخشی اثر ندارد. ولی، این هم بین خودمان باشد، باهات که حرف زدم، رسمی حرف زدم؛ خشک و سرد حرف زدم. هی کلمه‌هایی را که داشت می‌آمد نوک زبانم، قورت دادم. همه‌ی آن محبت‌های قبلی را بلعیدم. یک چیزی توی گلویم مانده بود. ولی بهت نگفتم. چی بگویم؟ چرا بگویم؟ تو که داری زندگی را با آقاهه شروع می‌کنی. اصلن این‌دفعه که زنگ زدی، کاش حواسم باشد و گوشی را برندارم. اصلن کاش زنگ نزنی. کاش این شماره‌ی من، این ئی‌میل من، یک‌دفعه پاک شود. اصلن چرا گفتم فرداشب بهت زنگ می‌زنم؟ این چی بود که گفتم؟ مسخره است؛ ولی صدات را که می‌شنوم ذهنم انگار پاک می‌شود. فرداشب؟ نمی‌دانم. هنوز نمی‌دانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

حس و احساسات مرده رسمن! یک روزهایی هست، یک روزهایی نیست. روزهایی که این آرام‌بخش را زودتر می‌خورم، زودتر می‌میرد. روزهایی که دیرتر می‌خورم، دیرتر می‌میرد. آقای دکتر، آن‌وقت شما از کجا فهمیده بودید همه‌ی این درد و مرض‌های من مال این قلب شکسته است؟

آقای هنک مودی، توصیه می‌شود شما هم این دوازده‌تا قرصی را که بنده دارم می‌بلعم روزانه، حتمن ببلعید. شاید افاقه کرد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

دست خودم که نیست؛ این رد واین بدجوری طعم تو را دارد. توی این گیلاس، توی این هوا، این باد خنکی که می‌آید، آخ که دلم بدجوری برایت تنگ شده دختر!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

هزار تومن می‌دهد دستم و می‌گوید بگیر باباجان، حالا که بی‌کاری یک پولی توی جیبت باشد لااقل.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

فیلم ببینم، یا کتاب بخوانم؟ بروم قدم بزنم، یا توی پارک بنشینم؟ بروم سینما یا سرزمین عجایب؟ بی‌کاری هم بد دردی‌ست ها!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

این کارت‌پستالی که بهم داده بودی، هنوز همان‌جاست. توی کتاب‌خانه، روبه‌روی کتاب‌ها. هنوز توی آن بندر هیچ‌کی نیست. هنوز توی آن بندر فقط یک قایق خالی هست. هنوز گذر کسی به این بندر نیفتاده. چرا این کارت‌پستال را انتخاب کرده بودی؟

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 


دوست دارم بهت تلفن کنم، بعد تلفن برود روی انسرینگ ماشین، بعد صدای تو بگوید که تو داری حرف می‌زنی و اگر پیغامی، شماره‌ای چیزی دارم، بگویم. بعد همین که سوت می‌کشد، قطع کنم و دوباره بگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

آقای سبزی‌فروش عادت کرده به خرید روزانه‌ی من. خودش می‌گفت. ریحون سبز و بنفش. تره. جعفری. پیازچه. نعنا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

اول سیب زرد را ریز می‌کنم با چاقو. ریز ریز. بعد می‌ریزمش توی این ماگ آبی که مال المپیک بوده. بعد شیر می‌ریزم روی این سیب‌های ریز. بعد کرانچی‌ها سقوط می‌کنند توی سیب و شیر. بعد قاشق برمی‌دارم و هم‌شان می‌زنم. بعد قاشق را پر می‌کنم از سیب و شیر و کرانچی. دارم صبحانه می‌خورم. گور بابای دنیا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

سبزه‌ی مومشکی، چرا تلفن نمی‌زنی پس؟ چرا حال و احوال نمی‌کنی پس؟ نمی‌گویی دلم تنگ شده برایت احتمالن؟ سبزه‌ی مومشکی، کجایی پس؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

چه دیوارهایی شده دیوارهای کوچه‌ی ما. هی با رنگ سبز درشت نوشته‌اند موسوی، وی. هی آن‌ها آمده‌اند با رنگ مشکی رویش خط کشیده‌اند. حالا کنار آن خط‌های مشکی دوباره با رنگ سبز درشت نوشته‌اند موسوی، وی. ای جان! ای جان!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  | 

 

لوپ کرده‌ام این آهنگ را به طرز مسخره‌ای. «همممه‌ش دلم می‌گیره.»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:0  توسط کسرا میم  |